داستان یک پسر بچه خیلی دوست دارد که به همه «صبح بخیر» بگوید. به خورشید، به تپهها، به مرغها، به خوکها، به علفها، به هواپیماها، به ماشینها، به کامیونها و به کل شهر. به هر چیزی که با چشم دیده میشود! درست وقتی که «صبح بخیر» گفتن او تمام شده است، وقت آن میرسد که «شب بخیر» بگوید!